هرسه مقابل پنجره نشستند , خیره به دریا
یکی از دریا گفت
دیگری گوش کرد
سومی نه گفت
و نه گوش کرد
او در میانه ی دریا بود غوطه در آب
از پشت پنجره حرکات او آرام و واضح
و در آبی پریده رنگ آب
درون کشتی غرق شده ای چرخید
زنگ نجات غریق به صدا در آمد
حباب های ریزی با صدای نرم بر روی دریا شکستند
ناگهان یکی پرسید :
"غرق شد؟"
دیگری گفت :
"غرق شد."
سومی از عمق دریا نگاهشان کرد
گویی به دو نفر که که غرق شده اند می نگرد...

نوشته شده توسط Python در جمعه, شهريور 8, 1387 و ساعت 12:38 | - نظر(1) -
"خانه ی دوست کجاست؟"
در فلق بود که پرسید سوار.
آسمان مکثی کرد.
رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
نرسیده به درخت، کوچه باقیست که از خواب خدا سبز تر است
و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ،سر به در می آرد،
پس به سمت گل تناهیی می پیچی،
دو قدم مانده به گل،
پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی
و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد.
در صمیمیت سیال فضا،خش خشی می شنوی
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا،جوجه بردارد از لانه ی نور
و از او می پرسی
خانه ی دوست کجاست......

نوشته شده توسط Python در چهارشنبه, شهريور 6, 1387 و ساعت 04:04 | - نظر(0) -
هم جدا كرد و بين ما جدايي انداخت. هركدوم تويي درياي بيكران تنهايي غرق
شديم. براي من كه اينجوريه، حالا تو رو نمي دونم. من تا حالا براي كسي
نامه ننوشتم اصلاً هم فكر نمي كردم كه اولين نامه اي كه مي خوام بنويسم
نامه جدايي باشه؟!!!!
تو اين مدتي كه با تو آشنا شدم خودم رو شناختم فهميدم كه احساس دارم و مي
تونم كسي رو خوشحال كنم، ولي اصلاً به اين فكر نبودم كه بخوام با اين
نامه ناراحتت كنم. بعد اين همه مدت هم متوجه نشدم چه حسي بين من و تو
بود؟؟؟ عشق؟؟؟
عشق از دوستي پرسيد: تفاوت من و تو در چيست؟ دوستي جواب داد: من ديگران
را با سلام آشنا مي كنم و تو با نگاه. من آنها را با دروغ از هم جدا مي
كنم و تو با مرگ !آخر چه بود!!! عشق؟؟؟
هيچ كس معناي معنا را نمي داند و هيچ كس عشق را معني نمي كند. به جايي
رسيده ام كه مي پرسم كدام راه را بايد بروم؟ چرا در عشق به بيراه زده ام
؟ باز هم مستقيم مي روم صاف و صادق، مثل عشقي كه از تو در دلم نهفته است.
براي هيچ كس ديگه از دلم نمي گويم، تنها براي تويي كه دوستت دارم مي
نويسم تا شايد روزي بدوني در بستر، شب ها تا سحر هزار دريا گريسته ام،
منتظر طلوع خورشيد مانده ام،خسته ام خوابم، اما با چشماني باز!
اولين اشعه خورشيد چه طلايي و چه عميق دل شب را مي شكند.
نيازي نيست از دلت بگي، مي دونم تنگتر از لبان غنچه شده، چه كم حوصله اي؟
بگذر! بگذر از مني كه از تو گذشتم. ديشب تا سحر گريه كردم براي دل صبورت
كه من مجبورش كردم كه از من بگذرد. آري گريه كردم و دعا كردم ...
گريه از براي اينكه فراموش كنم اين مدت چه بي صدا دوستت داشتم و حالا تو
را از خودم مي رانم، براي دلم گريه كردم كه بي صدا تحميل ها را تحمل
كرد.كاش غرق شوم تا ديگر نبينم نشنوم و احساس نكنم.
كاش كودك مانده بودم. كودكي را بيشتر دوست دارم.
دلم بسيار گرفته، هزار ناگفتني را در دلم فاش كرده ام و باز هم خاموشم.
بگذر از من كوچ شقايق اجباريست. بگذار از تو و عشقت بگريزم و حرفي نزنم.
دلتنگم مثل هميشه و براي هميشه، به خاطر چيزهايي كه در اوج داشتنشان،
ندارمشان.
چه بگويم، حرفي نمانده، درها به رويم بسته شدهاند و من باز هم اميدوارم.
عشق را در دلم زنداني مي كنم. نبايد كسي بداند.
گلها پژمرده شدهاند، اما من تنهاو صبور، با رازهايي كه در دلم نهفته ام،
با هزاران حرف ناگفته، باعشقي ديرين، در خلوتم مانده ام.
با من حرف بزن. بگذار براي يك لحظه فكر كنم تنها نيستم.
زمان چه دير و چه سخت مي گذرد. كجايي تا حرفهاي دلم را برايت بگويم.
حرفهايي كه در من گمشده اند. در جستجوي من، چه سرگردان و بي تابم . دلم
چون دريايي متلاطم و افكارم همچون سرنشين كشتي بيپناهي ، طوفان زده و
ساحل آسودگي ها از من دور.
هر روز دلتنگتر ، مرگ را بيشتر در آغوش مي فشارم. گويي ياري ندارم مرگ هم
با من هم بستر نمي شود. من هم با تنهايي ام زندگي مي كنم، ولي باز هم تو
را مي ستايم. چشمانم را مي بندم و سفر خيال را آغاز ميكنم . در ساحل،
كنار دريا، مي گذارم پاهاي خسته ام با نرمي شنها در هم بياميزد . مي
گذارم تا رد پايم بر ساحل بماند، تا سر انگشتانم شوري آب را بچشد. تا بر
خنكي آن بوسه زند و رنگ آبيش را كه از آسمانها به ارث برده در آغوش بكشد.
اي كاش تو بودي تا از تنهايي به خيال پناه نمي آوردم و آشكارا با تو دست
در دست در زير باران قدم ميزديم، اي كاش همه چيز جور ديگري بود ...
مي دانم گاهي به حرفهايم مي خندي اين حرفها حرفهاي دلم است، باز هم دلم
صبوري مي كند. چشمانم را مي بندم، در رويا شناور مي شوم. دست در آسمان بي
ستاره مي برم و هزاران سبد ستاره مي چينم و براي دشت مي آورم تا پيشكش
كنم براي گرفتن يك شاخه شقايق ...
شقايق به من مي نگرد. سرخي لباسش به سياهي مي رود و دست از دستم مي كشد،
گويي دانست كه داغ شقايق بر دلم مدتهاست كه آزارم مي دهد و من هيچ نمي
گويم. تنها در سكوتم ميان لالايي ساعت در خواب و بيداري برايت مي نويسم،
تا شايد روزي بداني كه دوستت داشتم و به خاطر تو سكوت كرده ام. تا شايد
بداني در تنهايي، چه غصه هايي را شبها تا سحر براي دلم خريده ام تا تو
نداني، تا عشقم آزارت ندهد.
شقايق در سايه روشن امروز كوچ مي كند. اين را خوب مي دانم.
آيا تو مانده اي براي من تا شقايق با من بماند ؟
صداي بي صداي مرا مي شنوي؟
حرفي بزن !؟
هراس مرگ مرا مي شكند، چيزي به رفتن نمانده حرفي بزن، كوچ شقايق نزديك
است و من در عطش عشقت.
رهگذر كوچه خلوت دلم شدي و دل به صداي قدمهايت سپردم، ندانستم با نسيم
صبح از برم مي گريزي و دستانم از نگاهت خالي مي شود. تنها سرخي گونه هايم
به يادگار مانده و من در انتظار...
كاش رهگذر نبودي و در خانه دلم ماندگار مي شدي ...
دلم گرفته، به خاطرات گذشته پناه مي برم. حرفهايي كه شب در كنارم مي زدي
و صبح، اگر نبود عطر آغوشت، خيال مي كردم همه چيز خيال بوده و بس.
آري، باد مرا در آغوش گرفته و من ساكت و مبهوت هنوز چشم به راهم .
شوقي براي سرودن نمانده،چراغ ذهنم را خاموش مي كنم تا امشب آرام در بستر
بگريم. چه دنياي تنگي، قفسي كه از سينه من نيز تنگتر است . براي پرنده
قلبم ...
وقتي براي من، تو به جاي خورشيد بتابي، وقتي كه هميشه من عاشق باشم و توي
دستهاي مهربونت گم بشم ... حالا كه نيستي، خودت بدون كه چه حالي دارم ...
تاريك ... هيچ نوري اين سكوت مطلق را نمي شكند ... ازدحام سكوت مرا مي
ترساند، اما كسي نيست، حتي تو نيستي كه به تو پناه بيارم.
شعر نمي گويم، چون وزن و قافيه اي براي آهنگ چشمانت نمي يابم.
آري... دلم گرفته است و ذهنم به نفس نفس افتاده، دستانم خيالت را رها نمي كنند.
چشمانم را مي بندم و آرزو مي كنم تا خواب تو را ببينم.
از دور به ارتعاش خاطره ها مي نگرم دقت مي كنم تا يقين پيدا كنم تمامي
قطره هاي اشكم را تا كنون در انتظار قدم هايت به دلت تقديم كرده ام، تا
يقين پيدا كنم خطايي نداشته ام و از روز نخستين عشقم، به تو تبديل شده
ام.
روحم شعله ور شده با آتش عشقت مي سازم و دم نمي زنم. تنها با روي خيس، تو
را از خدا مي طلبم.
يادت باشد، يادت باشد تو در تمام من اسطوره اي، من شاهنامه خويش را از بر كرده ام.
خاطرات اين كهنه دفتر سرنوشت را مرور مي كنم به خودم مي گويم گناه من
چيست؟ كه در برهوت دنيا اسير غربت آدميت شده ام ؟؟
لحظه اي درنگ مي كنم آري يادم آمد. گناهم اين است كه عاشقم. در اين ماتم
سراي دنيا دل به يك فرشته آسماني سپرده ام، دل به كسي كه برايم مفهوم
كامل عشق را دارد. آيا او نيز اين چنين مرا دوست دارد ؟ آيا او نيز سر
سپرده عشق من است ؟
تو را با تمام وجودم مي خواستم بي آنكه بدانم تاوان خواستنت چيست ؟
تو را با تك تك تارهاي روحم حس مي كردم ، بي آنكه بدانم زمختي وجودت براي چيست؟
عشقت را عزيز مي شمردم ، بي آنكه بدانم معناي عشق چيست ؟
با آوازت هم صدا مي شدم، بي آنكه بدانم دستگاه خواندت چيست؟
شعر هايت را روي قلبم مي گذاردم، بي آنكه بدانم آنها براي كيست ؟
دستانت را غرق بوسه مي كردم، بي آنكه بدانم لرزش دستانت براي چيست ؟
و حتي تو را ترك كردم، بي آنكه بدانم دليلم از رفتن چيست؟
به راستي چرا تو را ترك كردم ؟؟؟
مي دونستي سخت ترين روز چيه ؟ روزي كه قلبها يي كه در كنار هم براي هم
ميتپن از هم جدا بشن و دلهايي كه محرم هم بودن، محرم دل كس ديگه اي بشن.
گريه نكن آره گريه نكن، آحه كسي لياقت ديدن اشكاي تو رو نداره، اون كه
لياقتش رو داره طاقتش رو نداره.
افسوس ... اون زماني كه بايد دوست مي داشتيم كو تاهي كرديم اون زماني كه
دوستمون داشتن لجبازي كرديم و حالا براي چيزي كه از دست داديم آه مي
كشيم.
باز باران بي ترانه
گريه هايم عاشقانه
مي خورد بر سقف قلبم
ياد ايام با تو بودن
مي زند سيلي به صورت
باورت شايد نباشد
مرده است قلبم زدستت
فكر آنكه با تو بودم با تو بودم شاد بودم
توي دشت آن نگاهت گم شدم در خاطراتت

نوشته شده توسط Python در دوشنبه, شهريور 4, 1387 و ساعت 02:13 | - نظر(0) -